من الان ۲۰ سالمهدارم سعی میکنم کمتر عصبانی بشم...سعی میکنم همه چیزو اروم به زهرا توضیح بدمسعی میکنم نوازشش کنمهمش بغلش میکنممیبوسمش...پشت گردنشو اروم ناز میکنم مثل پشت گردن بچه گربهدلم میخواد تو مدتی که هستمبهش یاد بدم خودشو دوست داشته باشهو بفهمه که چقدر ارزشمنده...امروز وقتی کارم داشت زودی رفتم کمکش چونچون میخواستم خاطره های خوب از من یادش باشهبرای سال ها بعد...زهرا نمیتونه ق رو تلفظ کنهبجاش میگه گهمش میاد کنارمکلمه های ق دار رو میخواد تلفظ کنمکه یاد بگیرهدوست داره انگلیسی یاد بگیرههمش میگه این به انگلیسی چی میشهیه وقتایی با اینکه هیچی نمیفهمه از انگلیسی باهاش انگلیسی صحبت میکنم شاید معنا رو نفهمه امامفهوم رو چرااحساسات رو خوب درک میکنهاز تن صدا میفهمه خیلی چیزا رو...اینکه زهرا رو دوست دارم یا بهش ترحم میکنمنمیدونماماهمیشه به این فکر میکنم که با وجود این همه سختی ای توش به دنیا اومداون بازممیتونه انتخاب کنهمثل هارو...میتونه صحنه رو عوض کنهسرنوشتی ک میخواد رو بنویسهامیدوارم زندگی براش سخت تر از این نشهزیر امواج دریای خروشان تحقیر و تمسخربزرگ شدنکار سختیهامیدوارم موج سوار قابلی بشه...زهرا تو شاید منو یه وقتایی مسخره کنیشاید یه وقتایی ازم بدت بیادشاید خیلی وقتا بری پیش مامان تا طرد نشی و حرفاشو برا من تکرار کنیمن درک میکنمکنچانا دونسنگکنچانامن میبخشمت و دوست دارمفرقی نیمکنه چند سالم باشه... مگه نه آزاده؟پایانپ.ن: تو از او اس تیای سریال extraordinary you خوشت میاد... امشب سریالشو تموم کردی:) با خودت فکر کردی که شاید احساسات الانت، سالها بعد برات یه نوستالژی باشه... و آرزو کردی که رویاهای ۲۰ سالگیت تو ۳۰ سالگی به نظرت مسخره نیان.دوست دارم.
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبرینژاد
تاريخ: سه
شنبه
7 تير
1401 ساعت: 10:33